در روزگار جدید، مرز میان خیلی از چیزها از بین رفته است. دیگر نه راست معلوم است نه دروغ. نه دوستی مشخص است نه دشمنی. خیلی وقت است که دیگر دروغ، با از دست دادن قبحش بر تارک روابط اجتماعی یکه تازی می کند و درست زمانی که فکر می کنی واقعا به کسی اعتماد داری، انچنان رو دستی از او می خوری که طعم تلخش تا مدت ها در کامت باقی می ماند.

 


 

ریا

 

 انگار زمان ما و کسانی مانند ما که هنوز خوش خیالانه همه حرف ها را با پیش فرض راست بودن می شنوند، دیگر گذشته است. نمی دانم شاید ما چند دهه دیر به دنیا آمده ایم. چند روز پیش بود که با پدرم درباره مردمی که بدون دلیل و نفع دروغ می گویند صحبت می کردم. از او پرسیدم چرا باید درباره مسائلی که هیچ سودی هم برایشان ندارد دروغ می گویند؟ پدرم در جواب گفت: چه دلیل دارد راست بگوید؟این جمله اش انگار پاسخی بود برای همه سوال های من، انگار دیگر این راست گفتن است که دلیلی ندارد.

ریا نمایشی از دروغ است

شاید برای همه ما بارها و بارها پیش آمده باشد. اینکه کسی در ظاهر دوست ما است همیشه احوالپرسی گرم و دوستانه ای با ما می کند و ما از همه انتظار نامردی داریم جز او، مدت زمانی نمی گذرد که متوجه می شویم همان او رفته پیش مدیر اداره و تمام سعی خودش را کرده تا به اصطلاح زیرآب ما را به طور کلی بزند. پس از مدت ها وقتی می فهیم کسی که زیرابمان را زده همان بود که هر روز نیم ساعت با ما احوالپرسی و عرض ارادت می کرد، انگار یک پارچ آب یخ روی سرمان می ریزند.

منبع : مهدی عامریپشت پرده ای از ریا
برچسب ها : راست ,دروغ ,انگار